شبیخون آندرانیک به مسلمانان
9 - مردم محله جات که مردم بی پا و سر بودند چون این حرکت را از آقایان و معارف و وجوه بلد خود مشاهده کردند بیچاره اهالی در قلق و اضطراب افتاده، هر کسی دست عیال و اطفال خود را گرفته و از خانه و لانه و همه چیز دست برداشته، رو به جانب سکمن آباد که طرف غربی شهر است و ارامنه از سمت شرقی می آمدند گذاشته، پا برهنه و سر برهنه و یلان و سرگردان ناله کنان و اشکریزان بنای فرار گذاشتند0 تا آنگاه که باقی اهل بلد و همگی « یائسا عن نجات و عازما علی الم مات» دست از زندگانی خود شسته و رشته امیدواری از هر طرف گسستند از دل و جان تفنگ ها برداشته و دروازه ها را بسته عموما بر بروج شهر برآمدیم و قدغن کردیم که احدی را نگذارند فرار کردن و الا ماذون هستند بزنند[163 الف] و نگذارند که کسی از شهر خارج شود.
شب ساعت سه از شب رفته بود که عسکرهای مجروح را یک یک با الاغ سوار کرده و به شهر می آورند، قریب سی، چهل نفر از عسکر مجروح شده بودند.
مع ذلک صبحی همان زخمدارها هم بر برجها برآمده در کمال فرزانگی جهاد همی کردند و به اهالی اعانت همی نمودند و تمام آن شب را حقیر نیز با کسانم داخل اهالی بلد شده و در بروج شهر کشیک می کشیدیم لیکن از مساعدت توفیق ارامنه هجوم شبانه را صلاح ندیده و گفته بودند که مردم این شهر به واسطه روز داری شب را بیدار بوده و روزها را می خوابند.
بهتر این است که صبح هنگام خواب خوشی بر ایشان بتازیم و کارشان را یکسره بسازیم و محتمل بود که اگر در آن موقع شب هجوم کرده بودند به شهر دست بیابند، زیرا که هنوز اهالی دست و پای خود را درست جمع نکرده توپی به باره شهر نکشیده بودند و اشخاصی که روز به کمک ما می ـ آمدند شب را حاضر نبودند، وانگهی شب جنگ کردن بیشتر اسباب وحشت و دهشت اهالی می بود.
باری تا صبح هیچ خبری نبود و منتظر بودیم که کی می آیند. صبح بعد از اشراق افق، حقیر نماز خوانده و خواستم مختصر استراحتی بنمایم، هنوز ساعتی خواب نکرده بودم که دیدم مرا از خواب بیدار کردند که برخیز که اکنون نه موقع خواب است.
چون بیدار شدم معلوم شد که هنگامه جنگ گرم و تنوره محاربه از طرفین تافته صدای شلیک تفنگ و توپ فضای شهر را پر کرده است معلوم شده که ارامنه اول صبح از سعدآباد و نواحی عزیمت شهر کرده و آفتاب به تازه کند که یکی از محلات شهر است می رسند.
از این طرف اهالی شهر که در بروج کشیک می کشیدند، همین که غبار جماعت را از دور می بینند که دسته دسته و فوج به فوج پشت سر هم «کالسیل الجاری والبحرالمتلاطم التیار» دارند می رسند به مجرد احساس گرد و غبار یک مرتبه از برج های شهر صدای تفنگ های شاهی آلمانی مانند غریو رعد آسمانی بلند گردید که هر دمی دویست، سیصد تیر تفنگ خالی می شد. در حقیقت نمونهای از محشر و نشانهای از یوم رستاخیز همی بود.
آندرانیک شبانه در سعدآباد نطقی کرده بود، حاصل کلماتش این که من گمان ندارم که در این شهر عسکری از قشون عثمانی مانده باشد بلکه از عسکر خالی بوده و اهالی هم طاقت مقاومت را در قبال این لشکر ندارند.
لاجرم فردا را شماها بدون مانع و مدافعی به این شهر داخل خواهید شد و همه اموال و اثاثیه و نفوس و… و طریف ایشان غنیمت شماها است ولی خواهش دارم ساعت به من در قتل نفوس ایشان مهلت بدهید تا آنچه را که دارند از نقود و اموال قیمتی از ایشان بگیرم و دفن کرده به جا نگذاریم.
آنوقت همه مردم مقتول و زنان خدمتکار خواهند بود و زنان عجوزه و اطفال را نیز خواهید کشت0 جوان ها را به شما بخشیدم.
باری مقصود اینکه حضرات در این شهر ابداً خیال مقاومت و مدافعه نکرده بودند. این است که چون ارامنه قیام مسلمین را در مقام مدافعه سخت دیدند.
لاجرم ایشان نیز دسته دسته عقب دیوارها کشیده، مشغول تیراندازی شدند و دو عرابه توپ بزرگ روبه روی شهر کشیده و گلوله های توپ شراپنیل به فاصله ده پانزده زراع از بالای شهر گذشته، متوالیا انین و ناله مخصوص داشت و اما گلوله تفنگ های ایشان که دیگر از حد و حصر گذشته بود، اتصالاً نعره کنان بالاسر مردم در حرکت و طیران بودند و چون حقیر از منزل بیرون شده، رو به دروازه تازه کند که نقطه وقوع حرب بود همی رفتم می توانم گفت که تا آنجا برسم چندین هزار گلوله از بالا سرم می گذشت.
باری دو سه ساعت بعد هم جماعتی به جانب قبله شهر رفته و در دامنه کوه معروف به قلابی مسترالیوزی کشیده از آنجا نیز بنای گلوله بارانی را به شهر گذاشتند.
از این طرف اهالی نیز دو عرابه از توپهای قوی هیکل قدیمی را که با کیسه پر می شد به بالای برج از یمین و یسار کشیده و چند نفر از توپ چیان زبر دست که قدیما توپچی بودند زیر توپ ها در رفته بنای شلیک توپ و گلوله اندازی نهادند و آن توپ ها هر گاه که گشاده می شدند و لوله و لرزه بر زمین ظاهر می ـ کردند و صدای مهیبی داشتند. زیرا توپهای هفده پوندی و هجده پوندی بودند.